تبلیغات
هزینه برداشت مطالب سه صلوات نثار روح پیرغلام اباعبدالله حاج محمد حسن طبسی می باشد. سافت دانلود
 
سافت دانلود
دانلود رایگان بهترین ها
اشک من است نم نم باران بی کسی

بغض گلو است آیت پنهان بی کسی

باید که از مدینه به جایی دگر رویم

زهرا ، مدینه هم شده زندان بی کسی

یک عمر میزبان دل بی کسان شدم

حالا ببین علی شده مهمان بی کسی

پرسیدی از چه زانوی خود را بغل کنم ؟

این است چون نشانه دوران بی کسی

این روز ها مغیره شده خار چشم من

جز صبر نیست چاره و درمان بی کسی

لبخند تو برای دل خسته من است

چون آب ، روی آتش سوزان بی کسی

ای کاش اجل سراغ مرا هم گرفته بود

مرگ است، بی تو فاطمه پایان بی کسی

***
نوید اطاعتی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


ای زمین خوردۀ آسمانی

ای بهارِ اسیرِ خزانی

مادر از حال و روز تو پیداست

چشم پوشیدی از  زندگانی

پشت این خانواده به کوه است

تا تو هستی و آرام جانی

دوست دارم کنارم بمانی

حیدرت آشنایی ندارد

زخم روحش شفایی ندارد

بعد از آن اتفاقی که افتاد

چشم تو روشنایی ندارد

از زمانی که در بستری تو

سفرۀ ما صفایی ندارد

بی تو اصلاَ چه آبی چه نانی

مثل پروانه افروختی تو

صبر را از که آموختی تو

در ز تو شرم دارد ز بس که

دیده بر میخ در دوختی تو

فضه می داند این را که مادر

تا چه حد پشت در سوختی تو

کاین چنین خسته و ناتوانی

مادرم بود و ستر و عفافش

کعبه مشتاق و گرم طوافش

مادرم بود و غم بود و کوچه

قنفذ آمد به عزم مصافش

تیغ خود را کشید از نیام و

زد به بازوی او با غلافش

پیر شد مادرم در جوانی

نیست نامرد الّا مغیره

قاتلِ تک تک ما مغیره

وای بر من که در کوچه ها شد

مادرم روبرو با مغیره

بود چشمم به رخسار مادر

دیدم آن صحنه را تا مغیره ......

ضربه زد چهره شد ارغوانی

از سرِ غیظ و پستی تو را زد

مثل شیشه شکستی تو را زد

راه را بر تو سد کرد و حس کرد

بی کس و یار هستی تو را زد

بین کوچه غرورم لگد شد

تا مغیره دو دستی تو را زد

گفت پاشو اگر می توانی

زیر بار خجالت خمیدم

ناسزا گفت واضح شنیدم

بی هوا زد به روی تو سیلی

دست آن بی حیا را کشیدم

پا شدی از روی خاک کوچه

کاش میمردم آنجا که دیدم

خاک از چادرت می تکانی

مادرم غصه بسیار خوردی

سیلی از دست کفار خوردی

طعنه و نیش دشمن کمت بود

پشت در نیش مسمار خوردی

آنچنان زد لگد روی در که

هم ز در هم ز دیوار خوردی

سوخت خانه به دستور ثانی

زمزمه روی لب داری یارب

مادرم ظاهرا خوبی امشب

خنده آمد به لبهای بابا

خانه با دست تو شد مرتب

علتش چیست امشب فقط که

خیره سمت حسینیّ و زینب

داستان را کجا می کشانی؟

هم شکسته پر و بال رفتی

هم به دل مانده آمال رفتی

تا وصیت کنی چند دفعه

از مدینه به گودال رفتی

با سفارش برای حسینت

لحظۀ آخر از حال رفتی

ظاهرا فکر شمر و سنانی

اشک در چشم تار تو لرزید

روی روی کبود تو غلطید

مادرم حس دلواپسی را

در دو چشم ترت می شود دید

از نگاهت به دست حسینت

می شود نکته را خوب فهمید

فکر انگشتر و ساربانی

***
مهدی مقیمی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 25 دی 1395 :: نویسنده : مدیر بلاگ
مدینه کاش به جز کوچۀ بنی هاشم

به سمت خانۀ ما راه دیگری هم داشت

که ما ز کوچۀ سیلی گذر نمی کردیم

مدینه کاش گذرگاه بهتری هم داشت

چه زود رفت ز  یادِ مهاجر و انصار

که شهر کوچک یثرب پیمبری هم داشت

پیمبری که غم امت خودش را خورد

ز دیدِ شهر نه انگار دختری هم داشت

شکست و سوخت و خاکستریّ و میخی ماند

که باورت نشود خانه اش دری هم داشت

پرش شکست به ضرب غلاف ،آنگونه

که فکر هم نکنی او مگر پری هم داشت

به جز خمیدگیِ قامتش که حیدر دید

دو جا شکستگی و زخم بستری هم داشت

جفا به تک تکِ این خانواده موروثی است

مگر نه اینکه حسینش به تن سری هم داشت

صدای مادر او را شنید در گودال

ولی نگفت که مقتول ، مادری هم داشت

سری به نیزه بلند است ، حامل نیزه

نگفت این سرِ بر نیزه خواهری هم داشت

به کوفه کرد جسارت نگفت این بانو

دو روزِ قبل علمدار لشگری هم داشت

***
مهدی مقیمی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 25 دی 1395 :: نویسنده : مدیر بلاگ
مدح زهرا را همین جمله کفایت می کند

چادرش حتی یهودی را هدایت می کند

ظاهرا روی زمین آمد و الا بین عرش

تکیه بر کرسی زده بر ما حکومت می کند

نور زهرا ابتدائا خلق عالم کرده است

عاقبت هم نور او روزی قیامت می کند

انبیا هر یک گروهی را شفاعت می کنند

انبیا را یک به یک زهرا شفاعت می کند

گفت پیغمبر که زهرا پاره‌ی جان من است

این روایت بر همه اتمام حجت می کند

محو نورانیت او می شود هفت آسمان

ساعتی که بین محرابش عبادت می کند

روزه می گیرد سه روز اما طعام خانه را

بین مسکین و یتیم و بنده قسمت می کند

ظاهرا نان می دهد دست گدا و باطنا

سائلش را فاطمه صاحبْ کرامت می کند

چشم هایش نه... همین خاک به روی چادرش

خلقِ صدها مجتهد مانند بهجت می کند

پای حیدر که وسط باشد هزینه می دهد

هرچه دارد فاطمه خرج ولایت می کند

ماجرای کوچه و مادر بیانش مشکل است

بغض پنهانِ حسن آن را روایت می کند

درد زهرا را کمی مقداد می فهمد فقط

رو گرفتن هایش از چیزی حکایت می کند

ضربه ای خورد و سرش بدجور بر دیوار خورد

تنگیِ کوچه بر این صحبت دلالت می کند

****
محمد جواد شیرازی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



نشد اونروز توو اون کوچه

برای تو سپر باشم

گرفتن محسنو از من

نشد بازم پدر باشم

 

یه حرفی توو دلم هست که

در و دیوار میفهمه

چقد آتیش نامرده

چقد مسمار بی رحمه

 

چی میشد بچه مون محسن

یه لبخندی به ما می زد

گلم ای کاش می موندو

منو بابا صدا می زد

 

آخه چی شد توو اون کوچه

که اینجوری زمینگیری

آخه چی شد که انقد زود

داری از دست من میری

****





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 81 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : مدیر بلاگ
نظرسنجی
وبلاگ ما را چطور ارزیابی میکنید؟













جستجو

آمار بازدید
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی ما
لوگوی دوستان
 پایگاه تخصصی مدح و مرثیه
تبلیغات